مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
851
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
و شتر با نعلين و سلاحهاى فرسوده بر درگاه يزدگرد ايستادند . پردهدار ( آذن ) بيرون آمد . فرزند كسرى بديشان گفت : « هيچ ملتى دور تر از اين ملتى كه شما در پى آن هستيد در زمين نبود . هرگز به خاطر ما نمىگذشت كه بدين گونه متعرّض شويد . چنين مىپندارم كه آنچه شما را بر اين كار واداشته بدى حال و تنگى معيشت است . برگرديد . من به شما نيكى خواهم كرد و فرمان خواهم داد كه بارها ( حملان ) و خوراك و پوشاك به شما بدهند . » نعمان بن مقرن كه سركرده ايشان بود گفت : « ما براى آنچه تو گفتى ، نيامديم بلكه تو را به اسلام فرا مىخوانيم . » گفت : « اين آيينى است كه من هرگز بدان در نخواهم آمد . » گفت : « پس بايد جزيه بپردازى و كوچك در شمار روى و تازيانه بالاى سرت باشد . » گفت : « اگر شما پيغامگزار نبوديد ، شما را مىكشتم . » ايشان گفتند : « ما سرزمين تو را خواهيم گرفت و تو را از آن بيرون خواهيم راند . » گفت : « از كجا مىدانيد ؟ » گفتند : « پيامبر ما بدين امر خبر داده و او هرگز خبرى نداد ، مگر اينكه همچنان شد كه او مىگفت . » وى با يكى از چاكران خويش به زبان عجمى چيزى گفت . او رفت و سبدى خاك آورد . روى بديشان كرد و گفت : « اين را بگيريد . چيزى ديگر نزد من نداريد . » عمرو بن معدى كرب رداى خويش را گشود و آن را گرفت و بيرون آمدند . ياران او گفتند : « خاك را گرفتى ؟ » گفت : « خداوند شما را از سرزمين او بهرهمند كرده است . » و آن را نزد سعد آورد و بدان فال نيك زدند . يزدگرد كس نزد رستم فرستاد كه به مقابله با ايشان برخيز كه غارتگرى ايشان بر مردم آشكار شده . رستم كس نزد سعد فرستاد كه مردى بفرست تا با او سخن بگوييم و او مغيرة بن شعبه را فرستاد . مغيره آمد و موى خود را چهار دسته كرده بود . رستم به دو گفت : « شما گروه عرب ، مردمى گرفتار بدبختى و سختى بوديد و به عنوان بازرگان و اجير نزد ما مىآمديد . خوراك و شراب ما را خورديد و رفتيد و دوستان خود را خبر كرديد . داستان شما داستان مردى است كه باغى داشت ، روباهى در آن ديد با خود گفت : يك روباه كه چيزى نيست . سپس آن روباه رفت و روباههاى ديگر را در باغ او گرد آورد . صاحب باغ آمد و سوراخ را بست و همهشان را كشت و ما مىدانيم كه سختى زندگى و دشوارى است كه شما را برين كار واداشته . برگرديد . ما به آن دسته از شما كه برگردند بخشش خواهيم كرد و شما را جامه خواهيم داد . » مغيره به دو گفت : « آنچه تو از سختى و دشوارى زندگى ما گفتى درست بود و ما در حالتى بدتر از آنكه تو گفتى بوديم . مردار و خون و استخوان مىخورديم . تا اينكه خداوند پيامبرى در ميان ما برانگيخت و او ما را فرمان داد تا با مخالفان خود پيكار كنيم ، و مردم را به پيروى از وى و ايمان به او دعوت كنيم . اگر تو ايمان بياورى سرزمين تو از آن تو